|
جوان ایرانی | ||||||
|
کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود، رفت. خستگی روزش را بر سر قلک بی چاره خالی کرد. پول های خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد. وارد مغازه شد. با ذوق گفت: ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم. آخه، آخه فردا تولد پدرم هست. به به، مبارک باشه، چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی، مشکی یا قهوه ای، پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت . فرقی نداره ... فقط ...، فقط دردش کم باشه !
خیلیها ظاهرتون رو میبینن و قضاوت میکنن، ولی عده کمی هستند که واقعا شما رو میشناسند...
نیمی از عمر را به تمسخر آن چه دیگران به آن اعتقاد دارند می گذرانیم...
و نیمی دیگر را در اعتقاد به آن چه دیگران به تمسخر می گیرند...!
هنگامی که در زندگی اوج می گیری، دوستانت می فهمند تو چه کسی بودی. اما هنگامی که در زندگی، به زمین می خوری، آن وقت تو می فهمی که دوستانت چه کسانی بودند یا هستند ... گاهی شکست از پیروزی مفیدتر است.
کوچک باش و عاشق ... که عشق میداند، آئین بزرگ کردنت را ...
سال ها پیش حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت، مقدار سرزمین هایی را که با اسبش طی کند را به او خواهد بخشید.
همان طور که انتظار می رفت، اسب سوار به سرعت برای طی کردن هر چه بیشتر سرزمین ها سوار بر اسب شد و با سرعت شروع کرد به تاختن با شلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن می تاخت و می تاخت. حتی وقتی گرسنه و خسته بود متوقف نمی شد چون می خواست تا جایی که امکان داشت سرزمین های بیشتری را طی کند وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرده بود و به نقطه ای رسید که از شدت خستگی و گرسنگی و فشارهای ناشی از سفر طولانی مدت داشت می مرد. از خودش پرسید، چرا خودم را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و این مقدار زمین را به پیمایم؟ در حالی که در حال مردن هستم و تنها به یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم.
ادامه مطلب
من مسوول چیزی هستم که می گویم، نه چیزی که تو می فهمی.
اگر پیامبر بودم٬ رسالتم شادمانی بود٬ بشارتم آزادی و معجزه ام خنداندن کودکان. نه از جهنمی می ترساندم نه به بهشتی وعده می دادم. تنها می آموختم " اندیشیدن " را و " انسان " بودن را...
یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند ... ادامه مطلب |
||||||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||||||